من از اون دسته بچه هایی بودم که هیچ وقت بچگی نکردم ودر اوج کودکی بزرگ شدم!! وقتی 13 سالم
بود،احساس عجیبی داشتم.احساس کردم که زندگی من با یک نگاه جدید شروع شد.این احساسات رو شاید توی
کتابهای زیادی خونده باشید ولی من با تمام وجود درک کردم:وقتی که او نبود،احساس دلتنگی شدیدی داشتم و
توی خیالم ساعتها با او صحبت می کردم اما وقتی که می دیدمش یه جورایی لکنت زبان می گرفتم؛به طوری
که حرف زدن یادم می رفت.دستام شروع به لرزیدن می کرد و خلاصه که کاملا تعادلم رو از دست می دادم.
خیلی سخت بود ولی شیرین ترین لحظات زندگیم بود.بعدها فهمیدم که به این احساسات قشنگ عشق می
گفتند.آره،حالا دیگه اون ویدای مغرور تبدیل به یه عاشق دیوانه و مجنون شده بود.اما هیچ وقت او نفهمید که من
بدون اون میمیرم.هیچ وقت نفهمید که با تک تک نفسهایم او را ستایش می کنم.......
..
تمام این احساسات تا 2 سال بعد ادامه داشت،دقیقا تا زمانی که فهمیدم تمام هستی و وجود من عاشق کس دیگری
ست و او هم حس های مشترکی با من داشته ولی با این تفاوت که.......................
هیچ وقت یادم نمی ره بیست و یکم اردیبهشت بود روزی که روح ویدا رو به خاک سپردم،روزی که احساس
در من مرد.
من از اون روز تا مدتها بعد روبه یاد ندارم فقط می دونم که دیگه فرق روز و شب رو از هم تشخیص نمی
دادم.دیگه هیچی برام مهم نبود.شاید باور نکنید ولی من تا 1 هفته بعد حتی اسم خودم رو هم یادم نمی اومد و از
آن روز بود که : قول دادم به قلبم و خدا دیگه دل ندم به عشق آدما
اللآن یه دختر 18 ساله هستم .دختری که از هرچی عشق و عاشقیه می ترسه. با روحیه ای که خیلی حساس
شده و با هر اتفاق کوچیکی به یاد اون روزا، شب رو با گریه صبح می کنه.
الآن مطمئن نیستم ولی فکر کنم کسی رو دوست دارم ولی از یه چیزی مطمئنم : دیگه هیچ کس برای من جای او
را نخواهد گرفت...!!! پس می نویسم:
" فقط به یاد تو که تنها ترینی "
خوب حالا به من حق میدید که غمگین بنویسم؟؟؟؟
" به یاد تو "