|
...
روزهای زیادی گذشته بود ولی من هنوزازیک غم بزرگ رنج می بردم.دردی که شاید آخرین توان من را هم
از دستانم می ربود و به یغما می برد و این تن خاکی را خاکی تر می کرد و عملا به فراموشی می سپرد.آنقدر
خسته بودم که صدای سرد قلبم را در چشمان نیمه سوز خود می دیدم.شبی که خیلی ناراحت و نا امید از همه ی
اطرافیان دروغین بودم،جملاتی به ذهنم رسید که مثل درد و دل با دل بود.و من این جملات را با اشکی از
چشمم و آهی از قلبم نوشتم،نوشتم تا بگم که من سکوتی کرده ام که شاید این سکوت آخرین فریاد من باشد
سکوتی به نام سکوت مرگ .......
و
حالا این جملات کهنه مانند درد و دلی با خوانندگان آن می ماند:
ـ-هیچ کس نفهمید...!!!
اندوه قلبم را نفهمیدند،چون می خندیدم
اشک ریختنم را ندیدند،چون چشمانم خشک بود
صدایم را نشنیدند،چون با لبهای بسته فریاد زدم
شکستنم را نفهمیدند،چون بی صدا خورد شدم
نفهمیدند دیوانه شدم،چون آرام و ساکت بودم
پیر شدنم را نفهمیدند،چون15 سالم بیشتر نبود
خورشیدم غروب کرد،نفهمیدند،چون آسمان دلم را نمی دیدند
بارانی بود و همه آن را آفتابی دیدند
نفهمیدند مردم،چون نفس می کشیدم
نفهمیدند چی ی ی ی ی ی کشیدم،چون نمی خواستند بفهمند.....!!!(ویدا)
"به یاد تو "
Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|